دانش آموختگان ورودی 67 دانشکده ی پزشکی شیراز

قسمت چهارم:  دیدار آشنا

پنجشنبه 23 شهریور ماه 91 :

قلبم داشت میامد توی حلقم....مهشید بدو دیگه!...ساعت 5 و 20 دقیقه ی عصر بود و ما ( من و مهشید و علی ) هنوز راه نیفتاده بودیم...خدایا به همه گفتم ساعت 5و 30 در سالن شریعتی برای عکس دسته جمعی جمع شوند چقدر ضایع است خودم دیر برسم...مهشید هیچ نشانه ای از استرس بروز نمی داد..با خونسردی شیرازی  معتقد بود تا همه جمع شوند طول می کشه و تازه چای هم به من تعارف می کرد!!

از معالی آباد که خانه ی مهشید اینها بود تا دانشکده ی پزشکی یک قرن طول کشید....حمید آقایی که اصولا باید به همه قسمتهای قصه ی من سرک بکشد و رد پایی از خودش به جا بگذارد  بین راه به موبایلم زنگ زد که کجایید؟ همه را گذاشتید سر کار!

شیرین عزیز(نصری مهاجری) هم تماس گرفت و گفت که جایش را خالی کنیم...حیف شد که نتوانسته بود بیاد...خیلی حیف شد.

ازدر دانشکده تا سالن شریعتی هروله کردم!! سیاه خان را که اصلا ندیدم فقط خودم را با هیجان پرت کردم تو سالن!

این قشنگترین لحظه ی سفرم بود که هرگز فراموش نخواهم کرد...به محض ورود ما  صدای هیاهو و جیغ و دادو خوشامد گویی در سرتاسر سالن پیچید. چهره های شاد و بشاش دوستان عزیزی که روی صندلی های نو نوا شده ی شریعتی نشسته بودند و با رویی گشاده به استقبال ما آمدند مثل یک کارت پستال زیبا در قاب ذهنم نقش بسته است . نمی دانم چطوری پله ها را دوتا یکی کردم تا دوستانم را در آغوش بگیرم... ناهید ، ماندانا  ، مهناز ، مینو ، شکوفه ، محبوبه ، سوسن ، نیلوفر ، فیروزه، زهرا ...از شدت هیجان یکی دوبار روی پله های شریعتی سکندری خوردم!  ضمنا معصومه ی خادمی را به جای مریم داوودی گرفتم! هنوز هم دارم فکر می کنم چرا معصومه شبیه مریم شده است؟

از آقایان دکتر دشتی ، دکتر باصری ، سینا صفا منش ، دکتر مودب  و دکتر رحیمی  نژاد را شناختم. بر خلاف  تصویری که از دکتر دهقانی  در ذهنم نقش بسته بود ایشان اصلا چاق نبودند!

چقدر خوشحال شدم وقتی دکتر بهمنی را که قبل از همایش چند بار تلفنی با ایشان صحبت کرده بودم بلاخره به چهره شناختم.

جای دارد همین جا از زحمات ایشان و برادرزاده ی گرامیشان که در امر تنظیمات وبلاگ  67 ما را یاری دادند صمیمانه تشکر کنم.

حقا که خداوند در خلقت مهناز پاک نیت در جمال و کمال سنگ تمام گذاشته است...فتبارک ا..احسن الخالقین...من که از دیدار و گپ زدن با مهناز سیر نمی شدم. یاد روزی افتادیم که برای اولین بار مهناز وارد سالن شریعتی شده بود...دیر رسیده بود و همه ی صندلیها پر بودند... به محض اینکه هاله یار محمدی یک لحظه بلند می شود مهناز از هولش می نشیند سر جای هاله!!...فقط نفهمیدم هاله بلاخره چکار کرد؟!...

تعدادی از دوستان بعد از ما وارد سالن شدند. از جمله دکتر موذنی و دکتر منوچهر امینی...

مهشید  اسامی بچه هایی را که یکی دو روز آخر ثبت نام کرده بودند برایم نفرستاده بود بر ای همین هم از دیدن دکتر منوچهر امینی واقعا سورپرایز شدم ..دکتر امینی عزیز که پشت تلفن گفته بود حتما خواهد آمد ثابت کرد که مرده و قولش...و از آنجا که هم ولایتی هستیم حس ناسیونالیستی من هم  با دیدن ایشان حسابی گل کرد!!

67 ها یکی یکی پشت تریبون آمدند و هر کدام از دری سخن گفتند...

حمید سالاری فبلا اخطار داده بود که اگر ببینیمش هرگز نخواهیم شناخت!  راست می گفت ....نصف که نه ...یک سوم شده بود...

 ظاهرا به علت دیسک هرنییشن مجبور شده بود رژیم بگیرد و البته این میان شایعات ادیکت شدن را هم تحمل کند!!

تیمسار موذنی که فقط چهل روزاز جراحی منیسک زانویش می گذشت کمی سخت راه می رفت. ماشاا.. موهایش پرپشت تر هم شده بود.. بعد از همایش دختر م یک بار از من پرسید دکتر موذنی همون بود که موهایش سفید بود؟ و من تعجب کردم... چون همچنان دکتر موذنی را با موهای خرمایی می دیدم!

نمی دانم دکتر باصری بعد از ازدواج با سیمین اینقدر خوش اخلاق شده بود یا از اول همینطوری بود؟  من که فعلا به نفع سیمین رای می دهم تا ببینم بقیه چی یادشونه!

سوسن اسماعیلی همچنان رتبه ی اول را در خوش سر و زبانی بین 67 ها دارد!! شیرین یک ضرب المثل کرمونی داشت که می گفت: ننو اگه این زبونو نداشت دوری کلاغها برده بودنش!...ولی  واقعا از شوخی گذشته خوش صحبت بودن هم هنری است...

محبوبه فلامکی عزیز مثل همیشه ساده و با صفا بود...  همیشه کنار محبوبه یک حس امنیت به من منتقل می شد  نمی دونم چرا؟ ...آخ... چقدر جای منیره رشیدی نازنین در کنارش خالی بود....

ناهید عربی در یک طنز غافلگیر کننده ( و البته فرو تنانه) بزرگترین هنر خودش را در دوران دانشجویی تور کردن دکتر مودب اعلام کرد!!

تلاشهای علی  (مرزوقی) برای اینکه من هم همین جمله را  در رابطه با او از پشت تریبون اعلام کنم کاملا بی ثمر ماند!! تازه  یکی از برادرهای 67 ا ی من هم حسابی زد تو برجکش و گفت: در مورد شما بر عکس بوده !!  دمت گرم داداش برای این پشتیبانی با حالت در همایش بعدی خودت و خانواده ات مهمون آبجی هستید....

مجید کاظم زاده یاد شعر فریدون مشیری افتاد که بنده در جشن فارغ التحصیلی خوانده بودم: شاید پس از این یکدگر را هرگز نبینیم...و اظهار خوشحالی نمود که چنین اتفاقی نیفتاد.... بله واقعا شکر خدا و درود بر تکنولوژی.... اگر موبایل و فیس بوک و اینترنت نبود بعید بود بتوانیم همدیگر را پیدا کنیم.

تعدادی از آقایان را حتی بعد از اینکه خودشان را معرفی کردند به یاد نیاوردم....کاشکی هر کسی یک عکس از آن دوران خودش همراه داشت! شاید اینطوری بهتر همدیگر را به خاطر می آوردیم.

 وقتی معصومه خادمی اعلام کرد که از عوارض تومور نخاعی رهایی یافته است چشمها از اشک و دلها از شادی پر شد...

  حمید آقایی وقتی از پشت بلند گو خودش را معرفی کرد تازه شناسایی شد و همهمه و فریاد خانمها بلند شد که وای چقدر تغییر کردید! دکتر آقایی ضمنا از پشت تریبون اعلام کرد  که یکی از بنیانگزاران مهم همایش بوده است... راست هم می گفت از بس هی همه را برای گردهمایی دعوت کرد خانه ی ما ، تاریخ همایش را جلو انداختم بلکه از دستش راحت شوم!!

دکتر رحیمی نژاد هم اعتراف کرد که چون از مرده می ترسیده و هنوز هم می ترسد رشته ی پوست را انتخاب کرده است!

دکتر ابراهیمی که در حال حاضر افتالمولوژیست است  پشت تریبون یاد کشیکهای دوران جیپی گریش در زندان عادل آباد افتاده بود...

ای کاش همایشمان را به جای دالاهو در همان سالن شریعتی برپا می کردیم! جای همه ی کسانی که نبودند خیلی خالی بود...فضایی بسیار صمیمی و پر نشاط حاکم  بود.  به نظر من به مسئول حراست که مکلف شده بود در تمام طول برنامه  در سالن شریعتی ناظر بر ما باشد بیشتر از همه خوش گذشت... بنده خدا خنده ازلبهایش دور نمی شد... او هم از دیدن دکتر های میانسال  و خوشرویی که اینچنین  شادمانه یاد خاطراتشان می کردند به وجد آمده بود....مطمئنا نمی توانست باور کند این خانمها و آقایان صمیمی هفت سال بی سلام و علیک (دور از جون) مثل برج زهر مار از کنار هم رد شده اند!!

واقعا چه چیزی تغییر کرده است؟ ..من ؟ ...تو ؟ ...محیط؟ ...یا باورهایمان؟

ادامه دارد...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1391ساعت 19:26  توسط فرانس میناگر |